X
تبلیغات
Hamedan University Radiology Students

Hamedan University Radiology Students

يه قهوه خونه پرتوزا

فایل های سی تی اسکن

با استفاده از آدرس اینترنتی زیر می‌توانید فایل های سی تی اسکن را دانلود کنید

آدرس زیر را کپی و در قسمت آدرس بار مرورگر اینترنت خود پیست کنید

استاد برای فایل ها رمز گذاشته و بنابراین قابل چاپ نیستند

و برای دریافت رمز جهت چاپ باید تا روز شنبه صبر کنید

رمز فایل شنبه در وبلاگ اعلام میشود


آدرس:

https://drive.google.com/folderview?id=0BxBfqxSpAAVPbHo5cGlXbGd3RU0&usp=sharing

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 13:23  توسط محمد مسعود شیری  | 

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...

سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:7  توسط محمد مسعود شیری  | 

دنیا دیدگاه توست!!

گاهی وقتا هست نفر اول شدی ،ولی به جایگاه دیگران حسرت می خوری. گاهی باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی ولی شاید متوجه جایی که ایستادی نیستی. شاید نگاه دیگران برات مهمتر از نگاه خودت به زندگی شده. گاهی صدای دیگران نمی ذاره آنچه را که باید، بشنوی. گاهی می بازی اما شاید به هدف نزدیک تر شده باشی.

گاهی وقت ها داشته هات بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند.

گاهی لازمه هر جا که هستی از خودت راضی باشی...

                                                *برگرفته از وبلاگ بچه های بهداشت حرفه ای همدان ورودی ۹۰*

                                                                                          http://lordbh90.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 19:1  توسط حامدحسینی  | 

داستانی بس آموزنده برای ما دانشجوها

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 18:23  توسط محمد مسعود شیری  | 

قدرت خارق العاده تلقين

قدرت خارق العاده تلقين
 

می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت

برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

چند نمونه فراموش نشدني باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد. 

يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد

زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.

نمونه ديگر آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد

آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد. 

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد


دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد
اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم

ازتون میخوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتون چی میگین هیچ وقت نگین که چرا زندگی من اینجوریه چون همش دست خودتونه و این شمائین که زندگی خودتون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل میکنین یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر..

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 18:17  توسط حامدحسینی  | 

بنده خدا فقط سلام کرد

بنده خدا فقط سلام کرد

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 19:32  توسط حامدحسینی  | 

 


وفاداری

زندگی خالی نیست مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ""سهراب سپهری""

عکس زیبایی از لحظه ترکیدن حباب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:42  توسط آرش شهریاری  | 

اینم از ترم سه

اینم از ترم سه!

هرکی این پُست رو میخونه دعا کنه واسه من و همه همکلاسیا آناتومی هیچ کی نیُفته!

خسته درس و امتحان هم نباشید!

خوبی بدی هرچی هم دیدید حلال کنید.با تمام حرف و حدیثا و حواشیِ که بعضی وقتا تو کلاسمون هست که البته امیدوارم واسه ترم جدید اون یه ذره هم از بین بره همه شما برام همکلاسی و دوستهای خوبی هستید :)

آرزوی موفقیت برای همه شما

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:48  توسط محمد مسعود شیری  | 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:9  توسط محمد مسعود شیری  | 

آرامش بگر وی نما

چه حسه خوشه دس ده پیم وقتی تماشای ای عکسه کم !!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 20:32  توسط حامدحسینی  | 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پر پر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مث لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذره گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
دلم از خیلی روزا با کسی نیست


به یاد فریدون فروغی!

روحش شاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:46  توسط محمد مسعود شیری  | 

درسته دیگه زیاد وبلاگ سر نمیزنین ولی خب اینم یه قالب جدید واسه وبلاگ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:35  توسط محمد مسعود شیری  | 

جذاب ترین جمله فلسفی _عاشقانه سال 2011


میگفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد یه عمری خودمونو كشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم غافل از اینكه اصلا طرف بز نبود، . . . 

 

گاو بود به خوردن مقوا عادت کرده بود

!!!              !!!!        

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:34  توسط حامدحسینی  | 

زوج موفق

يك زوج موفق
یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

> آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم
واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛" اشتیاق" است ..مشتاقش که باشی ،حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:15  توسط حامدحسینی  | 

کردیل کلاس بیخونن..!

شعر کردی کلهری

وا که چاک سینه گه د  ده رس و کتاوم هه ر یه سه

بوومه نه زر ئه و ده مه جام شه ر اوم هه ر یه سه

رووژ تا شه و  کار و بارم شین و شیوه ن  کردنه

تاق وه سانم هه ر یه  سه باخ سه راوم هه ر یه سه

هه م  په ر و بالم به سانه هه م ده  مم  دیوراننه

تا م بووم و حه رف حه ق نه یوشم جوواوم هه ر یه سه

گش که سم ! ده ردد وه گیانم ! نیور دیده راسه گه م !

م چوه بیوشم تا تو نادانی عه زاوم هه ر یه سه

شار کرماشان دیار عشقه خاپووری نه که ین

خه رگ کووره بنیشم خاک و ئاوم هه ر یه سه

په رته و  ئه ر  ئاواره م  و باوان خراو  و ده روه ده ر

ئیوشم ئی زولمه نه مینید ناحساوم هه ر یه سه

 په رته و کرماشانی

 

بولبول گولزار عشقم بال په روازم نیه

تا له سووز دل بنالم که س هه مئاوازم نیه

ره نجه له خار   فه راقم  راخه تی به خشم کووه

ئارزوو دار وسالم یار ته نازم نیه

ده رده دارم ری وه کوو به م تا که ده ردم چاره که ن

راز دل ئفشا وه کی که م چیونکه هه مرازم نیه

بردیه تا دل و ده ستم عه قل و هووشم چی له سه ر

له و چه و مه خمووره مه ستم مه یل بگمازم نیه

ده رد عشقی ها له گیانم تاقه ت و سه ورم نه مه ن

سووز دل دیری به یانم حاجه ت سازم نیه

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 16:58  توسط حامدحسینی  |